تبليغاتX
دل نوشته ها و ته مانده های ذهني فرسوده

دل نوشته ها و ته مانده های ذهني فرسوده

ولاية علي بن أبي طالب حصني، فمن دخل حصني، أمن من عذابي

هیچ دانی ؟

هیچ دانی که چرا از وفاداری نمی گویم

به راه عاشقی دیگر قراری را نمی جویم

به دلداران نمی خندم کویی را نمی پویم

که داغ دل ز سوز عشق نمی سازم نمی تابم

که هر چه کرد او کرد نمی خواهم نمی گویم

اگر بر سنگ خارا گویم آن قصه که می دانم

نمی دانم که بر تابد دلیلش را نمی جویم

آن قصه عشاق، من و مریم به هرجا گفته شد آخر 

نه او را می بینم هم اکنون،نه او را یار میدانم

به صد مکتوب بنوشتند حدیث هجر یاران را

من این مکتب نمی دانم، من این مکتوب نمی خوانم

فریدون مرواری

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 19:4  توسط i_m_a_n  | 

قرآن! من شرمنده توام

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند:

” چه کس مرده است؟ ”

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام.

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،

یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌

یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ،

‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …

آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌

آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند ..

اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند

” احسنت …! ”

 گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای

حفظ کردن تو با شماره صفحه 

خواندن تو آز آخر به اول ،‌

یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟

ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 12:59  توسط i_m_a_n  | 

مهدی اخوان ثالث

به دیدارم بیا هر شب ،

در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند

دلم تنگ است .

بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها

دلم تنگ است.

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده ، و این تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای همگناه ِ من در این برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من

که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها

و من می مانم و بیداد بی خوابی.

در این ایوان سرپوشیده ی متروک

شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست

که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی

که می ترسم ترا خورشید پندارند

و می ترسم همه از خواب برخیزند

و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را

نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهیها که با آن رقص غوغایی

نمی خواهم بفهمانند بیدارند.

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند

پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من !

بیا ای یاد مهتابی ! 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 11:44  توسط i_m_a_n  | 

گله ای نیست

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق و تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه،باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبی ست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پنهاهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست ...

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 13:22  توسط i_m_a_n  | 

خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

از او که گفت "یار تو هستم " ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

غمگین و دلگرفته و بیزار و ناامید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 19:20  توسط i_m_a_n  | 

گذشته

من هم گذشته را دوست ندارم.

تاسف آور است چون گذشته مرا دوست دارد.

بعضي وقت ها مثل جانوري روي كولم سوار مي شود

و انگار خيال پايين آمدن هم ندارد.

آرزو مي كردم به آساني از دست دادن بكارت،

از شر آن خلاص بشوم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 17:44  توسط i_m_a_n  | 

من اینچنین‌ا‌م

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهدِ آن بودن که چگونه زیر غلتکی می‌رود

و گفتن که: «سگ من نبود.»

ساده است ستایش گلی، چیدنش،

و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.

ساده است بهره‌جویی از انسانی؛

دوست داشتنش بی‌احساس عشقی؛

او را به خود وانهادن

و گفتن که: «دیگر نمی‌شناسمش.»

ساده است لغزش‌های خود را شناختن؛

با دیگران زیستن به حسابِ ایشان

و گفتن که: «من اینچنین‌ا‌م.»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 15:43  توسط i_m_a_n  | 

پنج وارونه چه معنا دارد؟

پنج وارونه چه معنا دارد؟

خواهر کوچکم از من پرسید

من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت:

روی دیوار ودرختان دیدم باز هم خندیدم گفت:

دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد!

...آنقدر خندیدم که طفلک ترسید، بغلش کردم و بوسیدم

و با خود گفتم:

بعدها وقتی غم، سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی ،

پنج وارونه چه معنا دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 10:50  توسط i_m_a_n  | 

نگفتنی ها

 حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود،

                                                              نمی گوییم

و حرف هایی است برای نگفتن...

حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند

                               و

 سرمایه های هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد...

                                      دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 13:26  توسط i_m_a_n  | 

وقت پایانم

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 2:0  توسط i_m_a_n  |