هیچ دانی ؟
ولاية علي بن أبي طالب حصني، فمن دخل حصني، أمن من عذابي
” چه کس مرده است؟ ”
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام.
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،
یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،
یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ،
یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …
آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،
آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند ..
اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند
” احسنت …! ”
گویی مسابقه نفس است …
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای
حفظ کردن تو با شماره صفحه
خواندن تو آز آخر به اول ،
یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟
ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو
بین من و عشق و تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه،باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبی ست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پنهاهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست ...
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
از او که گفت "یار تو هستم " ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
غمگین و دلگرفته و بیزار و ناامید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
تاسف آور است چون گذشته مرا دوست دارد.
بعضي وقت ها مثل جانوري روي كولم سوار مي شود
و انگار خيال پايين آمدن هم ندارد.
آرزو مي كردم به آساني از دست دادن بكارت،
از شر آن خلاص بشوم
شاهدِ آن بودن که چگونه زیر غلتکی میرود
و گفتن که: «سگ من نبود.»
ساده است ستایش گلی، چیدنش،
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.
ساده است بهرهجویی از انسانی؛
دوست داشتنش بیاحساس عشقی؛
او را به خود وانهادن
و گفتن که: «دیگر نمیشناسمش.»
ساده است لغزشهای خود را شناختن؛
با دیگران زیستن به حسابِ ایشان
و گفتن که: «من اینچنینام.»
خواهر کوچکم از من پرسید
من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت:
روی دیوار ودرختان دیدم باز هم خندیدم گفت:
دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد!
...آنقدر خندیدم که طفلک ترسید، بغلش کردم و بوسیدم
و با خود گفتم:
بعدها وقتی غم، سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی ،
پنج وارونه چه معنا دارد
نمی گوییم
و حرف هایی است برای نگفتن...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند
و
سرمایه های هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد...
دکتر علی شریعتی
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم